خرید بک لینک

روز بیهوده

صبح که خیلی خیلی دیر بیدار شدم و دیدم واسه صبحونه خیلی دیره. یه خرما خوردم و ناهار رو آماده کردم



صبح که خیلی خیلی دیر بیدار شدم و دیدم واسه صبحونه خیلی دیره. یه خرما خوردم و ناهار رو آماده کردم

بعد ناهار کل عصر رو تو تخت بودم. اسکرول میکردم، فیلم دیدم با دوستم حرف زدیم دو ساعت. واقعا دلگیر بود عصر جمعه

خیلی، دیدم، ناهار، حموم، عدسی

ساعت ۸ خواستم شام پروتئینی داشته باشیم مثلا. گفتم بزار عدسی بزارم. عدسی رو گذاشتم و رفتم حموم یه دوش بگیرم. بعد حموم دیگه کلا یادم رفت چک کنم و عدسا تبدیل به کربن شدن :)))))

و اما قسمت دردناک ماجرا اینجاس که قابلمه مامانم کاملا مشکی شده و باید تا فردا این صحنه جرم رو پاک کنم

داشتم ظرفا رو میشستم که دیدم عه از صبح چایی نخوردمم (چایسیزلامیشام) و ۴ لیوان چایی خوردم

الان تقریبا آرومم فقط باید به داد اون قابلمه برسم

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

صفحه بندی