صبح که خیلی خیلی دیر بیدار شدم و دیدم واسه صبحونه خیلی دیره. یه خرما خوردم و ناهار رو آماده کردم
صبح که خیلی خیلی دیر بیدار شدم و دیدم واسه صبحونه خیلی دیره. یه خرما خوردم و ناهار رو آماده کردم
بعد ناهار کل عصر رو تو تخت بودم. اسکرول میکردم، فیلم دیدم با دوستم حرف زدیم دو ساعت. واقعا دلگیر بود عصر جمعه
ساعت ۸ خواستم شام پروتئینی داشته باشیم مثلا. گفتم بزار عدسی بزارم. عدسی رو گذاشتم و رفتم حموم یه دوش بگیرم. بعد حموم دیگه کلا یادم رفت چک کنم و عدسا تبدیل به کربن شدن :)))))
و اما قسمت دردناک ماجرا اینجاس که قابلمه مامانم کاملا مشکی شده و باید تا فردا این صحنه جرم رو پاک کنم
داشتم ظرفا رو میشستم که دیدم عه از صبح چایی نخوردمم (چایسیزلامیشام) و ۴ لیوان چایی خوردم
الان تقریبا آرومم فقط باید به داد اون قابلمه برسم
برچسب:
نویسنده: badgirl82