خرید بک لینک
جیغ خب خب خب. بعد از اینکه دیشب تا ساعت ۵ و نیم صبح بیدار موندم و نتونستم برم باشگاه به خودم گفتم اوکی اشکالی نداره گاهی آدم روانی میشه و گند میزنه تو تایم خوابی که هزار سال طول کشیده بود درست شه. این استعداد ذاتی که میتونم بفهمم کی در موردم فضولی کرده و چیا میدونه جالبه. و چون ریکشن خاصی نشون نمیدم طرف فکر میکنه واو چه کاراگاه ماهری امناهار رو هم در فضایی آرامش بخش خوردم و دراز کشیدم و استراحت کردم. سریال لوسیفر رو ابتدا کردم. امیدوارم تا آخر تابستون تمومش کنم ^-^ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

طبق معمول غر واقعا نمیفهمم چرا خوابم نمیاد. مسکن هم خوردم ولی تاثیر آنچنانی نداره. باید ملاتونین بخورم که بتونم لالاتونم(خیلی چرت بود)چی میشد از اون آدمایی بودم که از اول لاغر بودن و وزن نمیگرفتن. ۹۰ درصد مشکلاتم حل میشد.اکسپلورم رفته بود رو مود فست و فود و کلا غذا. دلم سوخاری خواست ولی خب میتونم بجاش پروشیر بخرم حداقل پروتئین داشته باشه. بازی ترسناکیه واقعا.کالری شامپو رو هم نگاه میکنم تو فروش‌رسانیگاهتا قسمت ۶ لوسیفر رو نگاه کردم. خسته شدم از بس هر قسمت یه پرونده تازه دارن. اون دختر کنار لوسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

خوشحالممم

در زمان حاضر صبح با زجه زدن از خواب پاشدم و یه املت زدم رفتم باشگاه. یکم انگیزم افتاده بود و بی حال بودم ولی تمام حرکاتمو انجام دادم و اومدم خونه.

تو راه گفتم حالا که پروتئینم تموم شده پروشیر بخرم . زیاد بی پروتئین نمونم. رفتم و ۳ تا سفارشم و الان انگیزه و امید به زندگیم رفته بالا

اداره برق نازنین سوپرایزمون کرد و یه تایم دیگه برقامونو برد و برنامه هام بهم ریخت. باید صبر کنم دوش بگیرم و به کارام برسم

سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ 12:28 | |

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

صدا های تو مغزم

دارم خودمو قانع میکنم که اشکال نداره شاید ۷ ساعته کار داره و گوشی رو نمیبینه. ولی نمیشه. هی فکرم درگیره

و اما مورد بعدی. حوله خریداریمممم. از کی تا حالا حوله ها ۶، ۷ میلیون شدن؟ این ماه باید مفصلا با احتیاط و فقط و فقط چیزای ضروری بخرم.

حتی این ماهم نمیتونم پروتئین بخرم

چرا چسناله هام تمومی نداره؟

دلم سوخاری میخواست امروز و با تمام وجود مقابله کردم.

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ 22:41 | |

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

جمعه

در زمان حاضر جمعه بودنش کمتر حس شد چون آقای A بیشتر حواسش بهم بود و البته کار نداشت.

روز آینده یه روز پر فشار دارم و باید زودتر بیدار شم و کارامو بکنم. در زمان حاضر فقط تونستم دوش بگیرم و نشد اتاقمو مرتب کنم. زمان آینده این کار انجام میشه

آهنگ به‌روز میخوام از خواننده هایی که نیستن

باید یه روتین پوستی برای پاهامم در نظر بگیرم.

محصولات پستیم ارسال شدن و نمیدونم کی به دستم میرسن. امیدوارم تایمی باشه که خونه باشم فقط.

جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ 22:2 | |

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

بلخره ۱۳ صفر هم رسید

صبح رفتم باشگاه و بعد از اینکه کل اجدادم اومدن جلو چشمم اومدم خونه‌. یه دوش ریز گرفتم و پیش به سوی بازار امیر

علاوه بر اینکه گرما روانیم کرد صدای داد دلال ها هم مغزمو سوراخ کرد.

بعد از یه دور گشت و گذار و نگاه کردن طلاها و نظر دادن راجبشون، یک دلارم رو خریدم و برگشتم

انتظار دارم اون یدونه زاد و ولد کنه و تبدیل به ۱۰۰ یا حتی ۱۵۰ دلار بشه تا سال بعد

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

مامان واقعا سو استفاده گره

بابا یه مبلغی رو زده به کارت مامان که وقتی مسافرته خرج خونه کنیم. بعد مامان از اون پول نمیداد بریم وسایل بخریم میگفت خودتون پول دارین دیگه

حالا من که پولو گرفتم ولی واقعا سو استفاده میکنه و اعصابم از این بهم ریخت که میخواد اون پول بمونه برا خودش. خب زن تو هر وقت پول خواستی بابا بهت داده

فکر کنم من تنها کسیم که معتقدم بابام خوبه و مامانم بهش ظلم میکنهحتی آرزومه با یکی مثل بابام ازدواج کنممم

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

روز عجیببعد تصمیم گرفتم خودمو نبازم و بشینم زبان بخونم. 504 واقعا کلمات غیرقابل فهم داره و با زور و مصیبت و به کمک هوش مصنوعی تونستم یه درس بخونم. واقعا شگفت انگیزهبعد تصمیم گرفتم خودمو نبازم و بشینم زبان بخونم. 504 واقعا کلمات غیرقابل فهم داره و با زور و مصیبت و به کمک هوش مصنوعی تونستم یه درس بخونم. واقعا شگفت انگیزهمیخوام عکسامو منتقل کنم به لپتاپم تا زمانی که هارد بخرم. هم فضای گوشیم باز تر میشه هم بهتره به نظرممیکنم، تموم، بخونم، واقعا، بایدسعی میکنم کم کم به زندگیم نظم بدم. چیزای نصفه نیمهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

سکتهراضی و شاد و خندان بعد تمرین داشتم برمیگشتم خونه. تو کوچه یه آقایی داشت از رو به رو میومد، منو دید یه لحظه وایساد نگام کرد بعد دنبالم اومدراضی و شاد و خندان بعد تمرین داشتم برمیگشتم خونه. تو کوچه یه آقایی داشت از رو به رو میومد، منو دید یه لحظه وایساد نگام کرد بعد دنبالم اومدریده بودم به خودم داشتم برای همه سناریو ها آماده میشدم و نقشه ام این بود که اگه کاری کرد کوله مو بکوبم تو سرشخونه، دنبالم، باشگاه، امروز، خیلیبعد یه مدت که دنبالم بود نزدیک خونه صدام کرد. بعد هزار جور مقدمه چینی و تعریف ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

روز بیهودهصبح که خیلی خیلی دیر بیدار شدم و دیدم واسه صبحونه خیلی دیره. یه خرما خوردم و ناهار رو آماده کردمصبح که خیلی خیلی دیر بیدار شدم و دیدم واسه صبحونه خیلی دیره. یه خرما خوردم و ناهار رو آماده کردمبعد ناهار کل عصر رو تو تخت بودم. اسکرول میکردم، فیلم دیدم با دوستم حرف زدیم دو ساعت. واقعا دلگیر بود عصر جمعهخیلی، دیدم، ناهار، حموم، عدسیساعت ۸ خواستم شام پروتئینی داشته باشیم مثلا. گفتم بزار عدسی بزارم. عدسی رو گذاشتم و رفتم حموم یه دوش بگیرم. بعد حموم دیگه کلا یادم رفت چک کنم و عدسا تبدیل به کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

خوابدو روزه زبان نمیخونم. یکم سخت شده درسا . باید تقسیم بندی کنم و دوباره شروع کنم. حداقل یه درسو تو دو روز بخونمدو روزه زبان نمیخونم. یکم سخت شده درسا . باید تقسیم بندی کنم و دوباره شروع کنم. حداقل یه درسو تو دو روز بخونمهوا گرم شده و واقعا برای من خیلی وضعیت سخت شده. نه میتونم بدون لحاف بخوابم نه میتونم با لحاف بخوابمبخوابم، واقعا، لحاف، میتونم، خوابمگیم اف ترونس رو نمیتونم تموم کنمممم . لامصب نفرین شده. دیگه حوصلمم نمیکشه ولی نمیخوام نصفه نیمه رهاش کنم. تا فصل ۵ اومدم و این خودش یه نوع موفقیتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

Bad girl

پی ام اس

در افسردگی بدی به سر میبرم

به حدی بی انرژی و بی حال بودم که باشگاه نرفتم. سعی میکنم مثبت فکر کنم و مثبت باشم ولی نمیشه

رفتار مامان باهام جالب نیس. حتی مکالمات روزمره اش هم با تیکه و کنایه اس. جالبه وقتی ام میگم بهش میتوپه بهم. در حدیه اخلاقش که میگم کاش با منم مثل غریبه ها رفتار میکرد

باید درس بخونم برای هفته بعد ولی حس و حالش نیس. شاید فقط باید بپذیرم و همینطوری بمونم

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33

Bad girl

فروپاشی روانی

دیشب واقعا حالم بد بود حس میکردم یکی گلومو فشار میده

زدیم بیرون یکم با بچه گربه بازی کردم

آش خوردیم

درد و دل کردیم

گفتم حتما شوهر میکنم و میرم از این خونه

بستنی خوردیم و اومدیم خونه.

الان آروم ترم.

به این نتیجه رسیدم که آدمی بعد تحمل رنج بسیار ، ساکت تر میشه

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33

Bad girl

خلاصه ای از ۵ ساعت اخیر من

دلم گرفته

اورکالری شدم

قند مصنوعی خوردم

آش دوغ خوردم قراره التهاب داشته باشم

احساس تنهایی میکنم

بدنم درد میکنه

خوابم میاد

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33

Bad girl

گشنمه

کاش بعد از ظهرا میتونستم کالری دریافتیمو کمتر کنم. خیلی خیلی خیلی زودتر میتونستم لاغر شم

الان ناهار آماده نیس هنوز. باید پاشم یچی بپزم. ولی چون از ساعت ۶ بیدار شدم و یه امتحان فوق العاده سخت داشتم حال ندارم.

معده ام یکم اعتراض میکرد که با چند تا آلوچه ساکتش کردم

برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33

صفحه بندی