برچسب:
نویسنده: badgirl82
برچسب:
نویسنده: badgirl82
در زمان حاضر صبح با زجه زدن از خواب پاشدم و یه املت زدم رفتم باشگاه. یکم انگیزم افتاده بود و بی حال بودم ولی تمام حرکاتمو انجام دادم و اومدم خونه.
تو راه گفتم حالا که پروتئینم تموم شده پروشیر بخرم . زیاد بی پروتئین نمونم. رفتم و ۳ تا سفارشم و الان انگیزه و امید به زندگیم رفته بالا
اداره برق نازنین سوپرایزمون کرد و یه تایم دیگه برقامونو برد و برنامه هام بهم ریخت. باید صبر کنم دوش بگیرم و به کارام برسم
برچسب:
نویسنده: badgirl82
دارم خودمو قانع میکنم که اشکال نداره شاید ۷ ساعته کار داره و گوشی رو نمیبینه. ولی نمیشه. هی فکرم درگیره
و اما مورد بعدی. حوله خریداریمممم. از کی تا حالا حوله ها ۶، ۷ میلیون شدن؟ این ماه باید مفصلا با احتیاط و فقط و فقط چیزای ضروری بخرم.
حتی این ماهم نمیتونم پروتئین بخرم
چرا چسناله هام تمومی نداره؟
دلم سوخاری میخواست امروز و با تمام وجود مقابله کردم.
برچسب:
نویسنده: badgirl82
در زمان حاضر جمعه بودنش کمتر حس شد چون آقای A بیشتر حواسش بهم بود و البته کار نداشت.
روز آینده یه روز پر فشار دارم و باید زودتر بیدار شم و کارامو بکنم. در زمان حاضر فقط تونستم دوش بگیرم و نشد اتاقمو مرتب کنم. زمان آینده این کار انجام میشه
آهنگ بهروز میخوام از خواننده هایی که نیستن
باید یه روتین پوستی برای پاهامم در نظر بگیرم.
محصولات پستیم ارسال شدن و نمیدونم کی به دستم میرسن. امیدوارم تایمی باشه که خونه باشم فقط.
برچسب:
نویسنده: badgirl82
بلخره ۱۳ صفر هم رسید
صبح رفتم باشگاه و بعد از اینکه کل اجدادم اومدن جلو چشمم اومدم خونه. یه دوش ریز گرفتم و پیش به سوی بازار امیر
علاوه بر اینکه گرما روانیم کرد صدای داد دلال ها هم مغزمو سوراخ کرد.
بعد از یه دور گشت و گذار و نگاه کردن طلاها و نظر دادن راجبشون، یک دلارم رو خریدم و برگشتم
انتظار دارم اون یدونه زاد و ولد کنه و تبدیل به ۱۰۰ یا حتی ۱۵۰ دلار بشه تا سال بعد
برچسب:
نویسنده: badgirl82
مامان واقعا سو استفاده گره
بابا یه مبلغی رو زده به کارت مامان که وقتی مسافرته خرج خونه کنیم. بعد مامان از اون پول نمیداد بریم وسایل بخریم میگفت خودتون پول دارین دیگه
حالا من که پولو گرفتم ولی واقعا سو استفاده میکنه و اعصابم از این بهم ریخت که میخواد اون پول بمونه برا خودش. خب زن تو هر وقت پول خواستی بابا بهت داده
فکر کنم من تنها کسیم که معتقدم بابام خوبه و مامانم بهش ظلم میکنهحتی آرزومه با یکی مثل بابام ازدواج کنممم
برچسب:
نویسنده: badgirl82
برچسب:
نویسنده: badgirl82
برچسب:
نویسنده: badgirl82
برچسب:
نویسنده: badgirl82
برچسب:
نویسنده: badgirl82
در افسردگی بدی به سر میبرم
به حدی بی انرژی و بی حال بودم که باشگاه نرفتم. سعی میکنم مثبت فکر کنم و مثبت باشم ولی نمیشه
رفتار مامان باهام جالب نیس. حتی مکالمات روزمره اش هم با تیکه و کنایه اس. جالبه وقتی ام میگم بهش میتوپه بهم. در حدیه اخلاقش که میگم کاش با منم مثل غریبه ها رفتار میکرد
باید درس بخونم برای هفته بعد ولی حس و حالش نیس. شاید فقط باید بپذیرم و همینطوری بمونم
برچسب:
نویسنده: badgirl82
دیشب واقعا حالم بد بود حس میکردم یکی گلومو فشار میده
زدیم بیرون یکم با بچه گربه بازی کردم
آش خوردیم
درد و دل کردیم
گفتم حتما شوهر میکنم و میرم از این خونه
بستنی خوردیم و اومدیم خونه.
الان آروم ترم.
به این نتیجه رسیدم که آدمی بعد تحمل رنج بسیار ، ساکت تر میشه
برچسب:
نویسنده: badgirl82
دلم گرفته
اورکالری شدم
قند مصنوعی خوردم
آش دوغ خوردم قراره التهاب داشته باشم
احساس تنهایی میکنم
بدنم درد میکنه
خوابم میاد
برچسب:
نویسنده: badgirl82
کاش بعد از ظهرا میتونستم کالری دریافتیمو کمتر کنم. خیلی خیلی خیلی زودتر میتونستم لاغر شم
الان ناهار آماده نیس هنوز. باید پاشم یچی بپزم. ولی چون از ساعت ۶ بیدار شدم و یه امتحان فوق العاده سخت داشتم حال ندارم.
معده ام یکم اعتراض میکرد که با چند تا آلوچه ساکتش کردم
برچسب:
نویسنده: badgirl82